تبليغاتX
ناگفته ها

ناگفته ها

تیک تاک...تیک تاک...

و این طتین قدم های اوست که هر لحظه بر پلک خفته ام به بار می نشیند و با طلوع الله اکبر زاییده می شود از مادر خلوص.او در یکی از همین سحرگاه هایی که در دامان چشمانی تبدار از شوق آمدنش لحظه بلوغ صلوات های ره یافته به سوی محمد را نجوا می کنند بر دامان نفس هایمان زاییده میشود.نفس هایی که لبالب از عشق است و عشق و دیگر هیچ!

چرا که عطر ذوالفقار علی را با خود به ارمغان آورده و بوی خاک نجف می دهد.از اذانش سجاده علی به لرزه در می آید و شمیم نگاه او را به سفره سحری بی قراران وصال او انعکاس میدهد.

و در همان لحظه های ملکوتی است که نغمه رمضان به گوش می رسد و تولد دوباره او. . .

فتبارک الله احسن الخالقین که رمضان ماهی را که همچون ماه در قلب همه ساکنان حرم ستر عفاف رخنه کرده به کالبد روح ما تاباند تا متولد شویم ودر ستایش او به سجده شکر خالقش برویم که تنها او می داند وبس از سر این پدیده شور انگیز!

آواز چکاوک وعطر یاسمن امروز رنگی دگر دارد.گویی به شکرانه معبود خود بالیده اند و آنها نیزدر سجده شکر خود حال و هوایی دگر دارند.حال وهوایی که محمد را به صعود آسمان هفتم برد و معراج را به او هدیه کرد.

به راستی که دست هایش بخشنده ترین است در آن هنگامه که ما را به سماط عشق خود می خواند که در آن همه سهمی از بی کران بخشش او دارند.

آری.ودیعه ای الهی از سماط عشق الهی. . .

+ نوشته شده در  86/07/18ساعت 13:41  توسط آیدا  | 

 

بعد از گذشت تقریبا سختترین تابستان بعد از کنکور سراسری من امسال کنکوری دیگر را نیز با موفقیت پشت سر گذاشتم !

 

پنجشنبه هفته گذشته آزمون جامع علوم پایه دندانپزشکی برگزار شد و شب آن با دریافت کلید سوالات از سایت در 

 

کمال ناباوری متوجه شدم که در این آزمون پذیرفته شدم!

 

با توجه به تابستان پر سرو صدایی که گذراندم و مشکلات متعددی که در این میان مانع مطالعه مستمر و

 

متمرکز من در دروس کمر شکن دندانپزشکی بود این قبولی کمی شگفت انگیز می نمود!

 

به هر حال هر چه بود به خیر گذشت.دلیل کمرنگ بودن حضور من در بلاگ نیز تا حدودی همین بود. 

به امید حضوری به مراتب پررنگ تر از پیش.

تا بعد! 

+ نوشته شده در  86/06/17ساعت 14:5  توسط آیدا  | 

سخن از آبی دریای فروخورده چشمانم نیست 

 سخن از باده لبهای سکوت و تب سرمایم نیست

 من همان عابر راه راه خطوط شب ودستان تو ام

 ولی کس یارم نیست

من ندای زل زده عصر ترک خورده احساس توام

 ولی کس یارم نیست

 من همان ضرب نماهنگ قدم های توام

  بی تو پایانم نیست

  بی تو این ریل وتوازن به شکن راهش نیست

بی تو این چهچه بغض کهن سازش نیست

 تو از آغاز نگاه فلک و رقص زمین میدانی؟

 تو به آیینه چشمان شقایق سفری داشته ای؟ 

 یا که از حرم نگاه شب دیدار دو تنهاو دو عاشق حذری داشته ای؟

 و من اما به حلول نفس باد در شکن گیسویم

  باور کردم 

  لرزش نجوایت چو به هنگامه دیدار توصل می یافت

صبح ظلمت بونه ای بیش نبود 

که تو از مثنوی شب زده چشمانت نغمه ای ساز کنی 

  یا که از سهم هرز علف و عطر نسیم 

  بیهده اواز کنی

  من و چشمانت با هم شب ها

تا خود قلب اذان

  تا خود برج نگاه

 دغدغه ها داشته ایم

 ما چو احرام تبرک زده طالع باران ونسیم 

 خود را راهبه پنداشته ایم 

   ولی افسوس

  افسوس که ما  

 خود حس هامان را بیهده انگاشته ایم

 خودمان بیهده انگاشته ایم...

 

+ نوشته شده در  86/05/22ساعت 15:55  توسط آیدا  | 

ای محبت های نشکفته

ای صلابت های جان داده در ریشه

ای سکوت سارق گیسو

ای تو رویای نهال کوچک گردو

سلامت کو؟

تو استان صفایت کو؟

چرا من را نمی پویی

چو اهوی خم ابرو؟

چرا من را نمی بوسی

چو پیشانی اختر گون چهل گیسو؟

مرا هردم به حال مست و ویرانی

چو الام ساکن در چشمان نقاب ضامن اهو؟

بیا ای شاعر چشمان بی تابم

تو شهبال نگاهم شو

تو پاسخ های سلام بی جوابم شو

مرا از سال وحشت

از سلام مرگ

مرا از سایه اندام یک عمق سیاه وسرد

رهایم کن

تو ازادی زهر مکتب

رهایم کن

هجوم وحشی رگهای بی جریان وسردم را

شعاری بخش

شعاری کز پی لب های خاموشت

مرا نامد

مرا چون باده مستانه سرنای سوگینت

مرا چون کودک افسرده بی نام و بی دینت

مرا چون ناله های پیل و پروانه

مرا چون سوره های عاشق بی تاب و ماهانه

مرا همچون نهایت های ازل مانند

مرا همچون غروبی دیوانه سودای یک لبخند

بخوان تا عرش یک سوگند

بخوان تا بزم شیرین قناری های فریاد تهی اهنگ

مرا با نام باران شعورت شستشویم ده

مرا با حرم سوزان ناخن و مویت عروجم ده

مرا صیقل بده با خنجر ابروی صلح امیزو دستان ثنا گویت

مرا اتش بزن با قلب جادویت

ولی بنگر دمادم مامن سیال گیسویم

بنگر

تو بنگر

نفس های سرود ودرد

نفس های ماورای راه بی برگشت

و یک لحظه

مرا با خود یکی پندار

مرا با خود یکی پندارو

من را

از هجوم نگاه بی سرانجام و صبورت

رهایی بخش و

خالی شو زهر پیوند

تو خالی شو

زهر پیوند

...

+ نوشته شده در  86/01/07ساعت 15:28  توسط آیدا  | 

امروز به اندازه تمام جسم و روح خود گریستم.انقدر گریستم که تمام وجودم غرق شد.
تمام وجودم و تمام آیینه هایی که از فشار حجم سیمانی سوگهای من ترک برداشته بود اما هیچگاه نشکسته بود.   امروز من در خود شناور شدمو روح خود را از لا به لای همه آن تکه شیشه های عصیان و درد عبور دادم و دوباره زلال شدم.به خاطر همه ی صیقل های رویاهای دور اما قریب و به خاطر همه قاصدک های بی سرانجامش.                                                                                                                           اری.زلال زلال بر پای سجاده انابت و بار دیگر او.....
او که همیشه مرا لبریز میسازدو بی انتها و دوباره گریه امانم نمیدهد.نمیدانم آن اشکها از برای چه مرا می شویند ورخسار مرا هر آینه در تکه های نامرئی خودم به نمایش اشک و خون می گذارند.....            شاید روزی از ورای آینه دریابم...شاید...

 

+ نوشته شده در  86/01/04ساعت 18:59  توسط آیدا  | 

با خود خداحافظی کردم و خود را جا گذاشتم ,در زیر چتری کهنه و نمناک که از استانش نور می بارید..نوری به وسعت همه تاریکی های قلبم!
چتری که تنها وصال را ممکن می ساخت ,با به هم پیوستن دو قلب تنها و بارانی در رو زی که اسمانش عاشق شده بود..
اسمان مدتهاست حامله است, و من اما بی خبر از طرز نگاهش.
 انگار  همین دیروز بود ,عطر گل سرخ را از کتاب ادبیاتم کندم و هدیه دادم به یک دوست.
او هم خودش را جا گداشته بود و هر دو به گمشدگی خود خندیدیم..
ما هر دو  سهراب را از بر کرده بودیم,با همه بیگانگی اش با دنیای ما چون حسی مشترک نگاه هایمان را به هم دوخته بود و چترهایمان را یکی کرده بود در باران نور..
سهراب صدای پای آب را به گوش ما رساند و در لابه لای کوچه ای پر از صنوبر گم شد! در همهمه کودکی های بیست سالگی ام که پشت دانایی اردو زده بود و این ما بودیم که دوباره خندیدیم...
+ نوشته شده در  86/01/03ساعت 17:37  توسط آیدا  |